تبليغاتX
اطلاعات سیاسی و اجتماعی

اطلاعات سیاسی و اجتماعی

امروز داشتم با یکی از دوستام صحبت می کردم یاد یه داستان کوتاه افتادم که دو سال پیش نوشته بودم . تصمیم گرفتم دوباره بخونمش ببینم از اون وقت تا حالا چقدر نوشتنم فرق کرده . بعد از خوندنش تصمیم گرفتم اون رو تو وبلاگم بزارم. خوشحال می شم که شما هم اون رو بخوندی و نظرتون رو دربارش بهم بگید. 

البته من خودمم می دونم که داستانم خوب نیست . ولی برای من که نویسنده نیستم به عنوان اولین کار بد نشده . 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 23:49 توسط سعید|

نمی دونم از چی می خوام بگم . فقط می خوام شروع کنم به نوشتن ببینم چقدر از حرف های دلم رو می تونم بزنم . 

دیگه خسته شدم از این زمونه . خسته شدم از اطرافم . نمی دونم چرا جامعه اطرافم باید اینجوری باشه چرا من به عنوان یه بچه شیعه باید حرفم رو بخورم . باید اعتقاداتم رو توی سینه خودم نگه دارم چون می ترسم از اطرافیانم . می ترسم کسایی که ادعای آزادی بیانشون گوش فلک رو کر کرده تا بخوام حرفی از مذهبم بزنم . سریع بهم حمله ور شند . وقتی می خوام توی بحثی شرکت کنم حواسم رو جمع می کنم تا یه وقت اسمی از اسلام نیارم تا یه وقت نگند تو املی و حرفات به درد نمی خوره . می ترسم توی فیس بوک یه اسمی از امام زمانم بیارم و یسری به راحتی جلوی چشام به امامم و خودم توهین کنند . 

باور کنید بعضی وقت ها دوست دارم فریاد بزنم امام زمان دوستت دارم و خیالم راحت باشه که برای اثبات ایشون لازم نیست هزار دلیل و مدرک جور کنم . دوست دارم با دوستام که حرف می زنم راحت یه حدیث از امیرالمومنین بخونم و با دوستام بشینم دربارش حرف بزنم . دلم از شادی لبریز شه که خدایا چه حرف قشنگی . دوست دارم همینجوری که وقتی می گم انیشتن ، نیوتن ، شریعتی راحت بگم امام حسین علیه السلام . راحت بگم امیر المومنین . 

راحت بشینم بگم که من شیعم .  براشون تعریف کنم که من امامی دارم که وقتی ازش سوالی می پرسم . بدون هیچ بهونه ای یه جوری جوابم رو می ده . چه از رادیو چه از زبون یه راننده تاکسی که فقط 5 دقیقه سوار تاکسیشم . دوست دارم راحت بهشون بگم که من وقتی تنها میشم و از همه می برم . راحت یه جا می شینم و می گم آقا من کمک می خوام . بعد احساسش می کنم . می بینم که امامم داره باهام حرف می زنه . می خوام بشینم بهشون بگم می دونین من یه امامی دارم همیشه دارم اذیتش می کنم ولی وقتی صداش می کنم روش رو ازم بر نمی گردونه . بهم یه لبخند شیرین می زنه میگه پسرم بیا بشین کنارم ببینم چی می گی . 

دلم می خواد بگم شما کسایی که هیچی رو قبول ندارید اعتقاد من چه ضرری برای شما داره ؟ دلم می خواد بگم مگه امام هادی (ع) چیکار با شما کرده ؟ 

دلم می خواد بشینم برا دوستام از نیمه شعبانا تعریف کنم . از این که شب تا صبح کار می کنم ولی خسته نمی شم . نیمه شعبان ها که می شه دیگه همه مشکلات رو فراموش می کنم می رم برای یه فردی که تمام زندگیم پر از محبتشه تلاش می کنم . نمی دونید چه لذتی داره وقتی دارید برا کسی که خیلی دوسش دارید تولد می گیرید . نمی دونید چه لذتی داره بگی فلانی بیا بشین می خوام از پدرم برات تعریف کنم . پدری که تا حالا نشده تنبیهم کنه . بر عکس هر وقت بدی می کنم اون فقط برام ناراحت می شه . میاد دست می کشه رو سرم می گه سعید با خودت اینجوری نکن . 

پدری که ... 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 2:21 توسط سعید|

یک کتاب شعر پر از شعر های نو سپید . 

کتابی که زیبا نیست ، نمی توانی هزاران آرایه ادبی در آن بیابی ، اصلا شعر نیست ، چند خط نوشته شده پشت سر هم ، با کلماتی ساده و عامیانه ، از خواندن آن پر از شور و احساس نمی شوی ، آن را با خودت زمزمه نمی کنی ، آن را باری دوستانت نمی خوانی  ...

 اما ... 

اما ... 

اما... 

اما کتاب با تو حرف می زند ، دوستی صمیمی ، رو به رویت می نشیند ، از خاطره هایش می گوید، از دغدغه هایش ، خوب نمی تواند احساسش را بیان کند ، بعضی مواقع فقط یک جمله را تکرار می کند . گاهی ناراحت ، گاهی خوشحال ، گاهی فقط چند کلمه ی نا مفهوم پشت سر هم . 

اما این کتاب خود تویی . داری خودت را در آیینه می نگری ، اما آیینه ای که تو را کور کورانه تقلید نمی کند ، آیینه ای که تو را می شناسد ، رو به رویش که می ایستی ، بدون هیچ کاری تو را تقلید می کند ، تو صاف ایستاده ای بدون حرکت ، اما خودت را می بینی در آینه، خودت را می بینی که دارد خودت را ورق می زند، به صفحه دلخواهش که رسید ، آن را برایت بازی می کند . 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 2:36 توسط سعید|

دیروز جور شد رفتم نشر چشمه . راستش بدم نمی اومد ببینم که نمایشگاه نرفته کار خاصی کرده یا نه . دیدم کتاب فروشیش رو مثل یه نمایشگاه در اورده و چند تا کار قشنگ کرده که اگه خودتون برید می بینید . البته مشکلش اینه که خیلی شلوغه و راحت نمی شه توش چرخید و کتاب های مورد نظر رو پیدا کرد. 

حالا دلیلی که این پست رو گذاشتم این بود که از نشر چشمه یه کتاب از گروس عبدالملکیان گرفتم به اسم حفره ها . اولین شعرش رو که خوندم خوشم اومد گفتم بنویسمش اینجا شاید شما هم از خوندنش لذت ببرید 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:34 توسط سعید|

کفشهایم کو ؟!
دم در جیزی نیست 
لنگه کفش من اینجاها بود !
زیر اندیشه این جا کفشی ! 
مادرم شاید اینجا دیشب
کفش خندان مرا برده باشد به اتاق
که کسی پا نتپُاند در آن

هیچ جایی اثر از کفشم نیست 
نازنین کفش مرا درک کنید 
کفش من کفشی بود 
کفشستان !
و به اندازه انگشتانم معنی داشت ... 
پای غمگین احساس عجیبی دارد 
شست پای من از غصه ورم خواهد کرد 
شست پایم به شکاف سر کفش ، عادت داشت ...!
نبض جیبم امروز 
تند تر می زند از غلب خروسی که در اندوه غروب 
کوپن مرغش باطل بشود . . . 
جیب من از غم فقدان هزار و صد و هشتاد سه چوق
که پی کفش ، به کفاش محل خواهد داد 
"خواب در چشم ترش می شکند" ( نیما )
کفش من پاره ترین قسمت این دنیا بود 
سیزده سال و چهل روز مرا در پا بود 
" یاد باد که نهادش نظری با ما بود " (حافظ) 
دوستان ! کفش پریشانم مرا کشف کنید !
کفش من می فهمید که کجا باید رفت ،
که کجا باید خندید 
کفش من له می شد گاهی 
زیر کفش حسن و جعفر و عباس و علی 
توی صفهای دراز 
من در این کله صبح ، پی کفشم هستم 
تا کنم پای در آن 
و به جایی بروم 
که به آن نانوایی می گویند !
شاید آنجا بتوان ، نان صبحانه فرزندان را 
توی صف پیدا کرد 
باید الان بروم ، ... اما نه !
کفشهایم نیست ! کفشهایم کو ؟!

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 2:54 توسط سعید|

امروز تو صف پمپ بنزین بودم . دیدم یکی داره فال می فروشه . با اینکه اعتقادی به فال ندارم ولی یه نیت کردم و یه فال برداشتم . بازش که کردم اصلا انتظارش رو نداشتم . شعر همش درباره اومدن بهار و شادی و خوشی بود . ( توی ادامه مطلب می ذارمش ) توی توضیحش هم نوشته بود خبر های خوشی برایت می رسد و از غیب دستی به کمکت می آید و پپیروزی در راه است و از این حرف ها . 

 همین موضوع باعث شد که یه نیم ساعتی به وضع زندگیم نگاه کنم. هر چی توی این نیم ساعت فکر کردم دیدم هیچ راهی به ذهنم نمی رسه که باعث خوشحالیم بشه و اوضاع روحی و جسمیم رو سر و سامون بده . تمام مشکلاتی که الان درگیرش هستم . تازه اولشه تازه داره بدبختی های اصلی شروع میشه . هر جای زندگیم رو که نگاه می کنم روزنه های امیدی که به آینده داشتم داره دونه به دونه با بدبختی های تازه پوشیده می شه . از مشکل صمیمی ترین دوستم بگیر بیا تا مشکلاتم با خونواده . هر جور فکر می کنم می بینم تنها خشبختی ای که می تونم بیارم اینه که بدبختی هام بیشتر نشه . 

تا اینجایی که من فهمیدم حافظ هم با ما شوخی داره . و می خواد ما رو اذیت کنه . 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 20:46 توسط سعید|

داشتم کتابخونم رو نگاه می کردم برای گذاشتن پست نمایشگاه کتاب ( دو سه روز دیگه می ذارم ) چشمم خورد به کتاب " من زنده ام هنوز و غزل فکر می کنم " دوباره برداشتمش و شروع کردم تمام شعرهاش رو خوندم . 

یادمه اولین بار که کتاب رو دیدم با رفقا داشتیم از باغ بر می گشتیم . یکی از بچه ها شروع کرد این کتاب رو بخونه . چون حالم خوب نبود درست نمی فهمیدم چی می خونه و نمی تونستم تمرکز کنم . برا همین کتاب رو ازش گرفتم و باز کردم و شعر اولش رو خوندم . با خوندن همون یه شعر اونقدر از کتاب خوشم اومد که قشنگ تا یه هفته داشتم کتاب رو می خوندم و زمین نمی ذاشتمش . تقریبا می شه گفت هر 28 تا شعرش رو بیست سی بار خوندم . اونقدر اون رو خوندم که تمام صفحه هاش از هم جدا شد و مجبور شدم برم سیمیش کنم . و برای دوستم یک کتاب نوش رو بخرم . 

این تنها کتاب شعری که من از نمام شعر هاش به شدت خوشم اومده . به شما هم توصیه می کنم اگه اهل شعر هستید این کتاب رو بگیرید بخونید . واقعا خوندنش لذت بخشه . 

یکی از قشنگ ترین شعر هاش رو که خیلی دوستش دارم توی ادامه مطلب می ذارم حتما برید بخونید . 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:8 توسط سعید|

این متن رو زمستون سال 89 نوشتم . خیلی برام معنی داشت. امروز دوباره اون رو خوندم. دیدم دوباره با شرایطی که اونوقت نوشتم همخونی داره . ولی فرقش اینه که اونوقت خیلی ها می دونستند منظورم چیه ولی الان می دونم برای هیچ کس مفهومی نداره . 

این متن رو دوباره همینجوری توی وبلاگم می ذارم . 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 20:31 توسط سعید|

تيم منم همين چند دقيقه پيش حذف شد!! اينم يه روي فوتباله كه رئال و بارسا كه شنبه با هم بازي داشتن و هر دوشون تو كورس قهرماني ليگشون هستن بايد با تيمهاي بازي كن كه كلا يه هفته استراحت كردنو هيچ اميدي به قهرماني ليگشون ندارن!!  من و تو الان يه حس رو داريم ولي من اصلا حرفايي كه زدي رو قبول ندارم!! من مطمئنم كه اگه يكي از اون 5 تا توپي كه به تيرك دروازه خورد، گل شده بود تو اين پست رو نمي­ذاشتي! اگه مسي پنالتي رو خراب نمي­كرد الان شما  فينال بوديد!  اگه ژاوي و اينيستا مثل هميشه بودن شما فينال رو درک می کردید... .

 چرا نمي­گي مسي بد بود؟  چرا نمي­گي مربي اشتباه كرد؟  چرا نمي­گي چلسي بهتر بود؟ چون بارسا نتونست مثل هميشه 5 تا گل بزن چلسي كثيف بازي مي­كنه؟! نكنه توقع داشتي همه كنار وايسن مسي گل بزنه؟  چون چلسي تاكتيك دفاعيش از تاكتيك هجومي شما بهتر بود، پس كثيف بازي مي کرد؟ چون چلسي نذاشت شما 5 تا گل بزنيد، كثيف بازي مي­کرد؟  فوتبال كثيف مال ليگ ماست! مال ليگ عرب هاست!  با يه نظرت موافقم! اونايي كه گل زدن بارسا رو دوست دارند، اونايي كه از اوسكل شدن بازيكن های حريف لذت می برند، اون ها دارن فيلم سينمايي مي­بينند، ولي اون ها طرفدار واقعي فوتبال نيستند!! اونا از فوتبال فقط گل زدن شو مي­فهمند!چه بهتر فوتبال رو ببوسند بذارن كنار! 

راستي تنها افتخار مورينيو بردن بارساست؟!! اتفاقا مورينو تو اين فصل نشون داد بردن و باختن از بارسا با بردن و باختن از خيخون هيچ فرقي نداره!! جام به كسي ميدن كه امتياز بيشتري داره نه به برنده ال كلاسيكو!! افتخار مورينيو بردن بارسا
نيست! بردن منچستر و بايرن و ... هم نيست!  مورينيو از زماني كه مربي شده تا الان تعداد باخت داخل خونش كمتر از انگشتاي يه دست!! اون موقع كه بارسا بهترين بازي هاي اين چند فصل اخيرشو مي­كرد مورينيو بهترين مربي جهان شد!! حتی بهتره از بارسا نه بخاطر اينكه بارسا رو برد، بخاطر اينكه تو اين فصل بارسا يه بارم بالاتر از رئال تو جدول نبود! بخاطر اينكه اختلافش با بارسا به 10 هم رسيد!  بخاطر اينكه مهاجماش 107 تا گل زدن كه بيشتر از گل هاي شما بود و 3تا مهاجماش ركورد گلزن ترين خط حمله رو شكستن كه ركورد اونم مال بارسا بود! اينا افتخارات مورينيوئه!!  من افتخار مي­كنم تيمم بهتر از تيمي بوده كه بهترين مربي و بازيكن جهان توش بازي مي­كنند!!

نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 10:6 توسط سعید|

الان داشتم فکر می کردم که چجوری شروع کنم و چی بنویسم . توی همین فکر ها بودم که یاد بازی دو سال پیش افتادم . اینتر بارسا رو توی مسابقه اول با ضد حمله برد و توی مسابقه برگشت توی همین نیوکمپ تونست با خوردن یه گل صعود کنه . 

حالا بعد دو سال از اینتر چی مونده ؟ یه مورنیو که بزرگترین افتخارش اینه که هم تونسته با اینتر بارسا رو ببره و هم با رئال تازه اونم بعد دوسال و کلی باخت . و یه تیمی که توی سری آ تیم هفتمه .

الان از چلسی چی می مونه ؟ یه تیمی که 10 نفره دفاع می کرده . توپ هم که دست چک بود فقط یه نفر می رفت جلو که توپ رو بگیره . تازه اینتر اون سال قهرمان شد ولی چلسی ... . بعد یه سال از چلسی چی می مونه ؟ تیمی که تونست بارسا رو شکست بده . فقط و فقط همین . 

چند سال که فوتبال جهان تنها افتخار افرینیش بردن بارساست. تیمی که بازی ای رو به نمایش می ذاره که حتی افرادی که نمی دونند فوتبال چیه ازش لذت می برند . مثل یک فیلم سینمایی می شینند و اون رو نگاه می کنند . تیمی که خودش خودش رو ساخته و نه مثل تیم هایی مثل رئال مادرید با پول های نجومی بازیکن های خوب دنیا رو جمع کنه و بعد از چند سال 90 درصدشون رو از بین ببره و دوباره بره سراغ بازی کن های جدید . تیم بارسا تیمی است که توی بازی های سختش به افرادی مثل تیو که هنوز جوانند ولی از امید های آینده برسا هستند بازی می ده . 

امسال هم مثل دو سال پیش بارسا توی نیمه نهایی باخت. ولی طرفدارهایی مثل من ناراحت نیستند چون می دونند دوباره از سال دیگه بارسا باز هم قدرت خودش رو نشون می ده و تا زمان زیادی پرچم فوتبال جهان رو بر دوش می کشه . 

من افتخار می کنم که طرفدار تیمی هستم که فوتبال جدیدی رو ارائه کرده که به واسطه اون تمام افراد می تونند از فوتبال لذت ببرند .  

نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 2:3 توسط سعید|

سن جالبی داریم . سنی که هر لحظه و هر روز افکار آدم دچار تغییر می شه . و یکی از کار های خوب توی این سن نوشتن تفکراته . نه اینکه بشینیم تفکراتمون رو در رابطه با مسائل فلسفی یا سیاسی و کلا مطالب گنده ای که ذهنمون رو مشغول می کنه بنویسیم . حتی نوشتن مطالب هر چند بی اهمیت مثل اینکه از کدوم آهنگ خوشت میاد و یا کدوم بازیگر حالت رو بهم می زنه خیلی می تونه جالب باشه . 

یادمه جشن معارفه دانشگاه مجری برنامه اومد گفت همین الان که رفتید یه عکس از خودتون بگیرید و ببینید بعد از 4 سال چقدر عوض می شید. نوشتن حرف های دل و تفکراتم مثل همین می مونه . مثل اینه که از دلت یه عکس بگیری و بزاری یه جا بمونه و بعد از یه سال بیای ببینی . می تونم بهتون قول بدم که یکی از کارهای لذت بخشه . بعضی وقت ها با خوندن اون ها فکر می کنید دارید درد و دل های یه قردی رو که نمیشناسید می خونید. و کلی براتون تازگی داره . 

یه دلیلی که من دوباره دارم می نویسم همینه . من از سال 88 تقریبا توی سه جا سعید رو نگه داشتم . و اونقدر توی اون سه تا از مطالب مختلف نوشتم که الان راحت می تونم سعید سه سال پیش رو ببینم . از آهنگ مورد علاقش گرفته تا عقاید مذهبیش . از بچگیش گرفته تا تفکرات فلسفیش . 

وقتی داشتم اون ها رو می خوندم . مثل این بود که دارم به حرف های خودم گوش می دم . و چه چیزی شیرین تر که خودت بشینی با خودت حرف بزنی .  

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 3:0 توسط سعید|

بعضی فیلم ها هست که آدم با دیدنشون از درون لذت می بره . لذتی که دقیقا نمی دونه برای چیه و از کجا می اد و زیاد هم مربوط به نوع ساختار و مفهوم فیلم نیست . به رابطه خاصی که آدم با بعضی از فیلم ها برقرار می کنه. رابطه ای که باعث میشه اون فیلم از خیلی از فیلم های دیگه که نسبت به اون خوش ساخت تر و با فیلم نامه بهتر هستند توی ذهن آدم زیباتر و در بیشتر مواقع شیرین تر جلوه کنه . 

من تازگی ها خیلی شروع کردم برم سینما فیلم ببینم . یه جورایی می شه گفت توی سالن سینما که می شینم وقتی چراغ ها خاموش می شه و فیلم شروع میشه خیلی وقت ها بی خیال زندگیم می شم و خودم رو غرق در زندگی افراد توی فیلم می بینم . اتفاقی که هیچ وقت با دیدن فیلم های خارجی پشت کامپیوتر برام اتفاق نمی افته . البته این اتفاق به فیلم هایی که دارم می بینم هم مربوطه ( برای فیلم های ضعیفی مثل نارنجی پوش و انتهای خیابان هشتم هیچ وقت این اتفاق نمی افته ). 

این احساس بعضی وقت ها اونقدر برام شیرینه که بعد از مدتی که از اکران می گذره، نبود اون فیلم ها ناراحتم می کنه. دلم برای شخصیت هایی که با اون ها خندیدم، گریه کردم، دعوا کردم و ... تنگ میشه. دوست دارم دوباره اون فیلم ها اکران بشه و برم سینما و فیلم رو ببینم . 

سه تا فیلم هستند که این احساس رو به شدت نسبت بهشون دارم . اول از همه جدایی نادر از سیمین و بعد از اون یه حبه قند و اینجا بدون من . سه فیلمی که هر کدوم از اون ها رو چند بار دیدم و هر بار بیشتر از سری قبل توی اون فیلم ها غرق شدم . 

با سیمین بغض کردم و از دست نادر حرص خوردم . با نادر تلاش کردم از ترمه و پدرش محافظت کنم . با ترمه موقع دیدن پدر بزرگش جیغ زدم و با حجت سرم رو محکم به در کوبیدم . 

با پسند سوار تاب شدم و از درخت سیب چیدم . خودم رو جزو مهمون های عروسی قرار دادم و باهاشون شادی کردم و در مجلس ختم هم بهشون کمک کردم . 

اینجا بدون من فرق داشت . اون رو مثل یه تابلو نقاشی زیبا فقط تماشا کردم . دور ایستادم و از تک تک صحنه ها لذت بردم یه لبخند شیرین توی تمام فیلم روی لب هام بود . و هنوزم می گم اونها تخیل نبود واقعا همه ی اون اتفاق ها افتاده . چرا نباید معجزه اتفاق بی افته و آخر فیلم به خوبی و خوشی و شادی تموم بشه .   

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 19:24 توسط سعید|

یادش بخیر . 

همینجوری الان به وبلاگ سر زدم . خیلی وقته که حوصله وبلاگ رو ندارم و توش نمی نویسم . خیلی وقته حرفی برا گفتن ندارم . 

وقتی وبلاگ رو دیدم گفتم یه سری هم به وبلاگ دوستان بزنم . به وبلاگ هایی که بیشتر خاطرات یه بازه ای از عمرم با اون ها ساخته شده . یکی از وبلاگ ها رو که باز کردم دیدم نویسندش داره وبلاگش رو می بنده . اون رو که دیدم یهو یه حس بدی بهم دست داد . دلم گرفت . یاد اون بازه افتادم . دوستی های شیرین اون دورانم . 

یادش بخیر. 

الان که یاد اون دوران می افتم حس غریبی بهم دست می ده . یه وبلاگ به اسم دلدار باعث شد یه سعید جدید ساخته بشه . الان که فکر می کنم یاد دوران اول اون وبلاگ می افتم . اون وبلاگ باعث شد دوستانی پیدا کنم که مسیر زندگیم رو عوض کردند. توی اون وبلاگ با دو نفر آشنا شدم . دو نفر که می شه گفت تنها دوستای واقعی اون دورانم بودند . منی که تا اونوقت یه دوست درست و حسابی نداشتم صاحب دوتا دوست شده بودم که برام خیلی عزیز بودند . 

سر یه اتفاق ساده وبلاگ دلدار رو بستیم . بعد وبلاگ تک خورها به وجود اومد . 1389.4.4 . وبلاگی که یاد گرفته بودیم توش بنویسیم . یاد گرفته بودیم حرف بزنیم . دیگه کل زندگیم شده بود وبلاگ خودم و وبلاگ تک خورها و باز شدن پای یه دوست دیگه تو زنگیم . هر روز از صبح تا شب فکر این دوتا وبلاگ بودم . چهارتا دوست که تنها راه ارتباطیمون وبلاگ هامون بود . 

چه دورانی بود همیشه منتظر بودم یکی توی وبلاگش یه حرف بزنه برم دربارش نظر بدم . تمام شادیم این بود که با اون ها حرف بزنم . ولی حالا هیچ خبری ازشون نیست . من موندم و یکی از اون چهار نفر . و دلتنگی برای باقی اون ها .

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 1:38 توسط سعید|

شیشه ای می شکند 
یک نفر می پرسد 
که چرا 
شیشه شکست ؟ 
یک نفر می گوید 
شاید این رفع بلاست 
دیگری می پرسد 
شیشه پنجره را باد شکست ؟ 

دل من سخت شکست 
هیچ کس هیچ نگفت 
غصه ام را نشنید 
از خودم می پرسم 
ارزش قلب من از شیشه پنجره هم کمتر بود ؟ 


نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 2:44 توسط سعید|

از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت
که در این وصف زبان دگری گویا نیست
بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما
غزل توست که در قولی از آن ما نیست
تو چه رازی که بهر شیوه تو را می جویم
تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست
شب که آرام تر از پلک تو را می بندم
در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست
این که پیوست به هر رود که دریا باشد
از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست
من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم
این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 21:27 توسط سعید|

سلام . به همه دوستان . 

قابل توجه دوستان من با چند تا دیگه از دوستان یه وبلاگی زدیم خوشحال می شیم شما هم بهش سر بزنید .

http://www.letsmemorize.blogfa.com

نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 23:47 توسط سعید|

عکس من است 
این عکس 
عکاس کم هنر نیست 
حتا من من از من، اینگونه باخبر نیست 

عکاس 
در یقین اش 
یک چهره آفریدست 
شکل منی که در من دیگر از او اثر نیست 

حس سمج به تکرار 
می گوید: 
این خود توست 
لب می گزم :
نه وهم است
وهم است و بیشتر نیست 

باور کنید از من شاعرتر است این عکس 
اوهام پیر سالی در دفترش اگر نیست 

من چشم و گوش خود را از یاد برده ام 
او 
عکس من است 
هشدار 
این عکس کور و کر نیست 

روشن ترین دلیلم در قاب بودن اوست 
من دربدر ترینم، این عکس دربدر نیست 

درگیر خویش کرده ست 
ذهن مشوش ام را 
این عکس،
شرحش اش 
اما:
آسان و مختصر نیست 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 0:19 توسط سعید|

آن کشته که بردند به یغما کفنش را 
تیر از پی تیر آمد پوشاند تنش را 


خون از مژه می ریخت به تشییع غریبش 
آن نیزه که می برد سر بی بدنش را 

پیراهنی از نیزه و شمشیر به تن کرد 
با خار عوض کرد گل پیرهنش را 

زیبا تر از این چیست که پروانه بسوزد 
شمعی به طواف آمده پرپر شدنش را 
***
آغوش گشاید به تسلای عزیزان 
یا خاک کند یوسف دور از وطنش را 

خورشید فروزان شده در تیرگی شام
تا باز به دنیا برساند سخنش را

نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 0:41 توسط سعید|

پنداشت او

قلم

در دست های مرتعشش

باری عصای حضرت موساست .

می گفت :

" اگر رها کنمش اژدها شود

ماران و مور های

این ساحران رانده وامانده را

فرو بلعد "

می گفت :

" وز هیبت قلم

فرعون اگر به تخت نلرزد

دیگر جهان ما به چه ارزد ؟ "

بر کرسی قضا و قدر

قاضی

بنشسته با شکوه خدایان تند خو

تمثیل روزگار قیامت

انگشت اتهام گرفته به سوی او :

" برخیز !

از اتهام خود اینک دفاع کن

این آخرین دفاع

پیش از دفاع زندگیت را وداع کن !"

می گفت :

" امان دهید

تا آخرین سپیده

تا آخرین طلوع زندگیم را

نظاره گر شوم "

پیش از سپیده دم که فلق در حجاب بود

بر گرد گردنش اثری

از طناب بود

و چشم های بسته او غرق آب بود .

در پای چوب دار

به هنگام احتضار

از صد گره ، گرهی نیز وا نشد

موسی نبود او

در دست های او قلمش اژدها نشد

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 2:22 توسط سعید|

نیا باران! زمین جای قشنگی نیست، من از اهل زمینم خوب میدانم،که گل در عقد زنبور است ولی پروانه را هم دوست میدارد....

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 0:41 توسط سعید|


آخرين مطالب
» داستان کوتاه
» تنها امید زندگیم
» حفره ها ( گروس عبدالملکیان)
» ملاقات (گروس عبدالملکیان)
» پاره ترین قسمت دنیا ( به یاد مرحوم گل آقا )
» بشارت
» محمد علی بهمنی
» یک آشنا
» جوابیه بارسا باخت ( نویسنده ): )
» بارسا باخت
Design By : Pars Skin